یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

در تلاطم‌های گرم و سرخ‌فام موج‌های سرکش و گسترده تا آفاق نامشهود

میشکافد قلب دریا را زوال‌آلوده آن‌سان خنجر خورشید خون‌آلود

،که بشارت میدهد خیل خروش خشم طوفان را ،

و سپس در ژرفنای سینه‌ی مجهول شب‌اندوده‌ی دریا شود نابود .



ایستاده ناخدای پیر

برفراز ناودان غول‌پیکر کشتی‌اش ، فرسوده و فرتوت ؛

مرغ مشکوک نگاهش رفته تا آنسوتر از آفاق ناپیدا

جستجوی بی رمق خورشید را

                      ، دلسرد و آهسته ،

بر شِراع نامنظم پاره‌ی کشتی نشیند

               ، بال هایش یأس آغشته،

زانکه میداند پس از چندی سوار شب

بر سمند تیزگام و وحشی طوفان رسد از راه و آشوبد پریشان گیسوان دخت دریا

                ، این سبک پروازتر امواج پیشاپیش را پرتاب و پیوسته ،

نه از آن گونه که بعضی روز ها در ساحلی آرام

نرم‌نرمک موج یازد تا خوش آید صید بر مردان ماهی گیر

بلکه زان سان سخت کوبد موج و تازان میوزد طوفان که پنداری خدای باد یا دریا

لشکر آراید برای جنگ با اسطوره های خفته در تاریخ .




ابر این ابروی خشم آسمان در هم رود تاریک

و سقوط قطره های قیر

ضرب میگیرد به سان طبل جنگی بر تمام سطح پوسیده

   ، تخته هایش جامه ای مرطوب از جنس حماسه های نافرجام پوشیده ،

تا که خیزد سیلی از مردان گستاخ خروشان‌خوی و خوی کرده

و زنند آسیمه سر بر چارچوب ناتوان ژنده زورق

ضربه های راسخ تیشه.

پیرمرد جاودانْ افسانه‌های ورطه‌ی آبی

دست از سکّان کشیده ، پا به روی عرشه ی خونین چرک آلود چوبین میگذارد

                  - در سرش سیلاب اندیشه

وین چنین گوید :

" چه امید ست از وصال باد شرطه در تهاجم‌های بی‌حد از سپاه زخم‌زن طوفان ؟ "



حلقه بندد اشک در عمق نگاهش گَه که می بیند

گر رود در بطن ناآرام دریا ها فرو حتی

از برای هیچ کس در هیچ ساحل زورقش را چشم جُستی نیست

وز دلاور یاورانش حال تنها اسکلت هایی رها ، وز هم جدا ، بر عرشه ای خونین به جا مانده

نیز میداند درون هجمه‌ی امواج

مأمنی یا آبخوستی نیست .



قطره های اشک پیماید شیاری ژرف را بر صورتش تا که درآمیزد به شاباش شب دریا

یأس خلوت میگزیند در دلش تا ناخدا در گوش شب آرام گوید باز

" کس نیفروزد دگر فانوس خورشید فلق را آتشی روشن مگر هرم تب دریا "



*



باد شرطه گر نخیزد گو نخیز ! ای مرد دریا ! ناخدا ! برخیز !

اینچنین وحشی و وحشتزای تر طوفان غالب را 

، که هر دم تازیانه میزند بر گرده‌ی امواج گردن‌کش به هنگام مد دریا ،

بادبان بگشای

و فراز ناودان غولپیکر کشی فرسوده‌ات ، ستوار

فاتحانه از جگر فریاد ها برکش

تا بلرزد پایه های گنبد این شام رعب انگیز

تا به دیگر باره تابد از عمیق قلب دریا خنجر خورشید

سینه ی شب را شکافد تیز





عرفان باقری    


فروردین 94

نظرات  (۳)

  • سپیده هستم
  • سلام مطالبتان را خواندم کلامتان بسیار دلنشین است 
    من هیچ وقت نتونستم بنویسم ولی همیشه عاشق نویسنده های چون شما بودم 
    موفق باشید 

    پاسخ:
    سپاسگزارم . خوشحالم که دنبال میکنید

    عالی بود واقعا ! 
    پاسخ:
    ممنون

    بسیار زیبا و دلنواز بود ، موفق باشی

    پاسخ:
    سپاس اشکان جان !

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی