یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان




در شبی موهوم و ‌پرافسون و ظلمانی،

پنجره نوشید

جرعه نوری کز چراغ دور و مجهولی به کامش ریخت مستانه .


جرعه نوری کز چراغ خانه‌ی همسایه می آمد ،

نیمه شب تابید بر کنج اتاقم ، کومه‌ای جاوید با خورشید بیگانه.


چشم ظلمت‌گیر من کز ابتدا بر روشنایی دست رد میزد،

تا به خود آمد ، نگه افتاد بر مشتی گره کرده ،کبود و سربه‌سر از زخم‌ْ خون‌آلود

،کز هزاران ضربت افسرده بر دیوار حاصل بود.


نیز دیدم در فروغ آن لطیف روشنایی‌بخش و تابنده

دفتری را پیش رویم که برآن شیطانِ شعرم را به اشکم غسل میدادم ...

دست چپ آماده بود و تیغ بر دستی دگر ، کز شوق دیدارش ،

خونِ خواهش ، سختْ مشتاق از رگانم تا به هر سلول تن می‌رفت .


تیغ شد شیرین و رگ فرهاد .

دست هم شد قصه گوی حجم انبوه هجوم مرگ ، تردید و شهامت ، لابه و فریاد


حیف اما ... حیف

بار دیگر کومه‌ام در ظلمتی افسانه‌ای گم شد

من به آوایی خفه از عمق یأسم

برکشیدم ناله‌ای ناشاد :

"خانه ات آباد همسایه ! چراغت را مکش امشب !

مرگ در راه است و ره تاریک و ناهموار

سخت میترسم که در ره مانَد و راه غریب کلبه‌ام را بازنشناسد ...

خانه‌ات آباد همسایه ! چراغت را مکش امشب "


#عرفان_باقری

۱۳۹۴/۱۰/۰۹

نظرات  (۱)

  • کمال مکس
  • خیلی خوب بود

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی