یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان



در این شب های طولانی

که چشمانم به جز سوسوی کم نور و ملول شمع اشعارم نمی یابد

و دستان نحیفم مینویسد مصرعی را بر بخار شیشه ای نمناک ؛پنهانی

و گه گاهی

نفس با تلخی سیگار های خشک آمیزد درون سینه ام ؛ وآنگاه

نگاهم میدود بر آستان آسمان ، جایی ،

که چشمان خدا از بغض مغرورم شود مغموم و بارانی

و بارش بی مهابا میزند بوسه به جان بی پناه برگ های دفتر پاییز

و میکوبد به ضرب سخت سم ضربه ی اسبان پای را بر ناودان بام همسایه .


در اقصای شبی اینگونه ظلمانی

من از آشفتگی لبریز

مکرر میکنم اینسان به زیر لب ، عبوس و گنگ و بی مایه:


" شب از رگ های من بیرون نمی آید

کجایی وهم نورانی

که دانی شمع اشعارم زوال اندود و فرتوت است

و چشمم هیچ جز سوسوی کم جان و ملول شمع اشعارم نمی یابد .

شب از رگ های من بیرون نمی آید . "


سپس خاموشی لب و غریو شام طوفانی .


و تکرار نمایش ؛

سینه : زندان

دود : زندانی


1394/6/28

#عرفان_باقری


عکس از : Christopher McKenney

نظرات  (۳)

بسیار زیبا و دلن نشین بود جناب نویسنده
پاسخ:
ممنونم حامد جان . لطفت رو میرسونی :)
با شکوه بود،

تلخ وتار اما...
پاسخ:
سپاسگزارم بابت حسن نگاهت ...
  • کمال مکس
  • عالی و شیوا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی