یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان








عرق ریزان برآمد شب .

هلالی نقره‌ای ،چون زخمِ حربِ دشنه‌ی خورشیدِ خون‌آلود

سینه‌اش را در نوردیده ، به بام فتح آمد شب .


به بام فتح آمد لیک ،

نه زخمش آنچنان کز درد آرامد

و در قعرِ خلوصِ رخوتِ خامَش بیارامد ؛

نه زان سان زخم کو از پای در افتد .


من این ها نیک ‌میدیدم .


شب فرود آمد به صحن کومه ام ،فرسوده و فرتوت ،

به پشتِ شیشه‌ی کهنه اتاقم پنجه می‌سایید بر امداد

و من که میشنیدم زجه‌اش را و به چشمانْ نیک میدیدم هلالِ زخم را بر سینه اش ،ناگاه

، به تشویشی فزون تر از شبی زخمی ،

مکرر ضرب دستان نحیف خود به سوی پنجره بردم ؛

شکستم شیشه را تا شب به زنهار اندرون آید .


و حالا هم دگر دیریست طولانی

که جسم آسمان لخت‌ است و بی نقش است و بی رنگ است ؛

که صبحی برنتابد از ستیغ کوه دیگر بار ،

و‌ شب در هر نفس جان میدهد از آن هلال نقره‌فام ، آن زخم ‌نورانی

و در ژرفای گنگ سینه ام زنهار میجوید .





پاییز ۹۴

#عرفان_باقری

نظرات  (۱)

زخم نورانی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی