یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

کابوس

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۳۹ ق.ظ



‌- " چه نشستی کنجی از کابوس‌های تلخ و بی‌فرجام خود ترسان !؟
خیز که آمد سپیده از پس بام حقیر کومه‌ی فرتوت همسایه ! "

بر نماگینْ سطح شب آواز میداد این چنین واهی
مستترْ همزاد من با بانگ کوبنده

‌- " ای غریبه
ای صدای مستتر در کنه شب چون سایه‌ی خورشید
ای بشارتگوی همزاد فریبنده
هیچ میفهمی چه میگویی چنین یاوه ؟!
شعر من آبستنِ یأس است !
شب درون خون من سُکنیٰ گزیده‌ست ای غریبه
کو سحر ؟ کو صبح ؟"

‌- " تو صدای گام‌های روشن خورشید شاد صبح را نشْناسی از نجوای بوفِ یأس‌پرور، هیچ ؟!
آنَک ! آنجا !
گوش تیز کن !
صبح بر تازانْ‌سمندش رو به سوی توست ؛ نزدیک است ..."

‌من پر از تشویش و خوف و از هیاهوی عرق بر تن ، به خود لرزان
ناگهان برخاستم از جا و فریادی کشیدم از جگر ، کوبان :‌

‌"نه ...
نه ...
نه ...
راه او سد باد و اسبش سرنگون و دست او‌ از قلعه‌ی بِشْکوه شب کوتاه !
ای غریبه
راحتم بگْذار با این خلوت دلخواه ...‌

ماه ...
ماه ...
ماه ...‌

نه ؛ نمیخواهم که قرص سرد ماه نقره‌ای بگریزد از تصویر این فرسوده قاب پنجره هرگز ..."‌

‌و میگفتم مکرر ، خویش‌تن گم‌کرده و بی‌تاب :
"ماه
ماه
ماه"‌

***‌

خاستم از خوابْ پرتشویش
یافتم تن را درونِ هرمِ سوزانِ عرق لرزان
وز هزاران ضربتِ تازنده‌ی وحشت به خود پیچان
و شنیدم بانگ بوف‌یأس پرور را ،
و نگاهم یافت نور آشنای ماه را بر پرده‌ای رقصان .

همچنان شب بود .
چشم بستم مطمئن ؛ وانگه شکستم لب به نجوایی که مینالید :‌
‌"شعر من آبستنِ یأس است
شب درون خون من سُکنیٰ گزیده‌ست ای غریبه !
کو سحر؟!  کو صبح ؟!"‌




#عرفان_باقری
۱۹ بهمن ۹۴
  • ۹۴/۱۱/۲۰
  • عرفان باقری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی