یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

 ( ۱

‌مانند تمام این چند روز ، روی کاناپه نشسته‌­ام و تابلو را بر دیوار روبه­‌رو نگاه می‌­کنم : مربعی سفید با صفی از نقطه‌­های سیاه که سال­‌هاست به این دیوار آپارتمان آویخته است ؛ آپارتمانی که حالا تنها من ، تابلو ، کاناپه و فرشی از خاکستر و ته سیگار را احاطه کرده‌­است . اما بیشتر فضای تنگ آپارتمان را سفیدی گسترده‌­ی مربع کوچک و نقاط سیاه متراکم کم­‌تعداد تسخیر کرده‌­اند .‌‌

‌‌

‌‌به تابلو خیره شده­‌ام و به همسرم فکر می­‌کنم که سالیان دراز زیر سایه­‌ی سفیدیِ گسترده و نقاطِ سیاهِ سردرگمِ این تابلو ، که از آن نفرت داشت ، زندگی کرده بود .‌‌

‌‌‌

‌ ( ۲ 

‌هفته­‌ی پیش ، همراه با آشنایان کمی که داشتیم ، همسرم را به خاک سپردیم . یاد دارم آخرین باری که از آپارتمان خارج می­‌شد پیش از درگاه ایستاد و با درنگی طولانی به تابلو نگاه کرد . گفت : " این نقاط گویی از آغاز همراه ما بوده‌­اند . این سفیدی خالص شاهد حرف‌­ها و نگاه­‌های ما در باران بوده و می‌­داند ما هیچ­‌گاه باران را با شوقِ ادراکِ طراوت تماشا نکرده­‌ایم . هر قطره­‌ی باران که بر پنجره­‌ی اتاق­‌ها می‌­ماسید ، حزن و سکوت را به خانه‌­ی کوچک ما تزریق می­‌کرد . ما صبور بودیم و عشق را در تزاید سکوت و تلاش در گریز از نقاط سیاه و صفحه‌­ی سفید پاس داشتیم ؛ اما حالا دیگر باید از این آپارتمان به جایی دور سفر کرد . به جایی چنان دور که این سفیدی مطلق و سیاهی­‌های متراکم نتوانند ما را دنبال کنند . به جایی چنان دور که بتوانیم باران را با شوق ادراک طراوت تلفظ کنیم . "‌

‌اگر "او" بود ، در آن روزها که باران بر پنجره­‌ی اتاق­‌ها می­‌ماسید ، به همسرم می­‌گفت : " این قطره­‌های خیس و این هراس دائمی ، این نقاط سیاه ، این سفیدی گسرده همگی بیهوده و اضافه هستند ... "‌

‌‌

‌‌  ( ۳ 

‌"او" به سالیان دور مربوط بود . اویی که لاغر بود و ژنده‌­پوش . اویی که عطر تنش آمیزه­‌ای از بوی ادکلن­‌های گران و سیگارهای ارزان بود . اویی که غالبا ساکت بود و در خلاء میان واژه­‌ها نفس می‌­کشید .‌

او را هر روز در کافه‌­ای که به رنگ عصرهای زمستان بود می­‌دیدم . نخستین بار همراه با پیرمردی نقاش بر میزی نشسته بود و هر دوی آنها به سطح خاکستری دیوار کافه خیره بودند .

او گفت : " همیشه نقاشی را دوست داشته­‌ام ؛ اما رنگ­‌هایی که می‌­خواستم دستم را پس زده­‌اند ."‌

‌پیرمرد نقاش گفت : " تو با کلمات نفس می­کشی ؛ کلمات را تصویر کن."‌

او ،که همچنان به نقطه‌­ای از سطح خاکستری دیوار کافه خیره شده بود ، گفت : ″قلمو کلمه را تصویر می­کند و قلم تصویر را کلمه . ایمان تو به اولی و ایمان من به دومی بیهوده و اضافی است ... "‌‌

‌‌

‌از نگاه او همه چیز اضافی بود . حتی همین افاضات مبتنی بر اضافی بودن اضافات !‌

‌شعرهایی که می­‌نوشت را در پاکت می­‌گذاشت و به آدرس‌­هایی خیالی در شهرهایی دور پست می‌­کرد . می­‌گفت : " تمام واژگانِ این شعرها اضافی هستند ..."‌

‌دختری را دوست می­‌داشت که زاده­‌ی رویا بود و خواهر کابوس . و تنها گاهی صدای دختر را در خواب می­‌شنید و وقتی بیدار می­‌شد سراسیمه می­گفت : "تمام این احساس‌ها ، این تپش­‌های مضاعف درون سینه ، این نفس‌­نفس‌­های نامنظم بیهوده هستند . این خواب­ها ، این صدا ، این صدا ، این صداها اضافه­‌اند ..."‌‌‌‌‌

‌‌‌

‌آخرین بار او را در همان کافه که از جنس خاکستر و عصرهای زمستان بود دیدم . آن روز ، در تمام مدتی که پیرمرد نقاش سعی می­‌کرد با دود سیگار ماسیده لای انگشت‌­هایش طرحی در تار و پود هوا بکشد ، او به تابلویی که در دست داشت خیره بود .‌

پیر مرد نقاش که با ظرافت مشغول طرحش بود پرسید " چه چیز را نگاه می­‌کنی ؟ "‌‌

‌او گفت : " مربعی از سفیدی گسترده و سیاهی­‌های متراکم″‌‌

‌‌پیرمرد نقاش که گویی طرحش را نیمه­‌کاره رها کرده بود  گفت : " هنوز رنگ­‌هایی که می­‌خواهی دستت را پس می‌­زنند "‌

‌او گفت :"همه‌­ی رنگ‌ها ، به جز همین سفیدی مطلق و سیاهی­‌های موهوم ، عبث و اضافه­‌اند "‌

پیرمرد نقاش سیگار جدیدی گیراند و طرح دیگری را از سر گرفت ؛ گفت : " خب با این سیاهی‌­ها و سفیدی­‌ها چه چیز را کشیده‌­ای ؟ "‌

‌او طبق معمول با مکث جواب داد : " هیچ ؛ کلام تصویری و تصویر کلامی . اما این­ها نیز هر دو چیزهایی بیهوده و اضافه­‌اند ..."‌

‌هر دو ساکت شدند .‌‌


هنگام خروج تابلو را روی میز من گذاشت . تابلویی که سفیدی بی­‌وصفش و سیاهی­‌های بر صف شده­‌اش سالیان دراز همسرم را می‌آزرد . و او در تمام این سالیان به نجوا می­گفت :"فقط ما می­‌دانیم که سفیدی این تابلو دیوارهای این آپارتمان را تسخیر کرده و نقطه­‌های سیاه آن بر الفاظ ما پرده‌­ی سکوت کشیده است . باید از این آپارتمان ، از این مربع آویخته بر دیوار به جایی دور سفر کرد . "‌‌

‌و حالا یک هفته بعد از خاکسپاری او ، من به تابلو نگاه می­‌کنم و متنظر صدای قدم­‌های غریبه‌­ای هستم که سه روز پیش این آپارتمان را خرید .‌

( ۴ 

در را که باز کردم غریبه به گرمی سلام کرد و داخل شد . نگاهی به آپارتمان کرد و گفت : " بسیار خب . آپارتمان کوچک و دنجی­‌ست . شنیده­‌ام که می‌­خواهید با پول فروش این آپارتمان راهی سفری دور شوید″ .‌

‌نگاهم را به سوی تابلو بردم و گفتم :" سفری چنان دور که این سفیدی گسترده و این سیاهی‌­های متراکم نتوانند تعقیبم کنند . همسرم همیشه کلید رهایی از حزنی که از این مربع به زندگی­مان می­‌تابید را همین می­‌دانست . او را هفته‌­ی پیش به خاک سپردیم . "‌‌

‌غریبه به سوی تابلو رفت . من سیگاری آتش زدم و روی کاناپه نشستم .‌

غریبه با غروری کاشفانه گفت : " چه جالب ! بِرِیل است !! "‌



 ( ۵ 

‌‌‌

‌سراسیمه از جا بلند شدم و کنار غریبه ، درست روبه‌­روی تابلو ایستادم .

گفت : " جالب است ! خط بریل بر سطح ! که نه با لمس دست ادراک میشود ، نه با چشم و سواد معمولی می‌­توان خواند ! "

به یاد حرف او به پیرمرد نقاش افتادم که گفت :" این تابلو کلامی تصویری و تصویری کلامی‌­ست".‌

به نظرم آمد که غریبه می‌­تواند معنی نقاط را بخواند . با اضطراب تمام این سالیان که برایم زنده شده بود ، گفتم :‌‌

‌" این نقاط سیاه متراکم بر این سفیدی مطلقِ گسترده تمام عمرْ همسرم را می‌­آزرد . من و همسرم در تمام این سال­‌ها حزن و یأس را در این مربع خلاصه می‌­دیدیم که فضای تنگ آپارتمان ما را فتح کرده بود و نمی‌­گذاشت در عصرهای بارانی ما طراوت قطرات ماسیده بر پنجره‌­ها را درک کنیم.‌‌‌

‌چه نوشته ؟ می­‌توانید بخوانید ؟! خواهش می­‌کنم بخوانید ... خواهش می­‌کنم به من بگویید چه حرفی پشت این نقاط است که ما سال­‌ها ، صبورانه ، رنج حضورش را به گرده کشیدیم . "‌‌‌‌

‌غریبه ، با چشمانی همچنان دوخته شده به تابلو، خیلی آرام گفت : ″نوشته است ′ هستی ناخالصی دردناکی­‌ست که در خلوص خلاء رخنه کرده است ...′ ″‌‌

‌نقاط برایم زنده شدند .‌

‌صدای "او" ، نقاش پیر ، همسرم و غریبه در سرم می‌­پیچید ؛ همه همین جمله را تکرار می­‌کردند .‌

سکوت ما طولانی شد .‌

‌( ۶ 

در سکوت طویل ، من و غریبه به تابلو و گاهی به یکدیگر نگاه می­‌کردیم .‌

‌‌

‌‌

‌ ( ۷ 

‌کلید را به غریبه دادم . پاکت سیگارم را به دست گرفتم و به ترک آپارتمان قدم برداشتم .‌

غریبه گفت : " جناب ! وسایل را نمی‌­برید ؟! ″‌

مانند همسرم در آخرین باری که آپارتمان را ترک می‌کرد ، بر درگاه ایستادم و با صدایی آرام اما پرتشویش گفتم :‌

″ تمام این سفیدی گسترده و سیاهی­‌های متراکم اضافه و بیهوده هستند .‌

وسایل بماند .‌

باید به جایی دور سفر کرد . "‌

عرفان باقری‌

ویرایش آخر : ۲۷ / ۱ / ۹۵

کافه مارکوف

نظرات  (۲)

erfan kheyli hubbub budd ,
like
  • داریوش آشوری
  • آفرین جوان ما به جوانانی مثل تو افتخار می کنیم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی