یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

می­تابد از گذشته به امروزِ تار او

      _ این­جا که ناگزیر

      بر روی نامبارک شب روی سوده است _

دیروزهای روشن خورشیدوار او

      _ آن توشه­راهِ مشتعل از آن­چه بوده است _

 

او

    ،آن سترگ مرد،

با چشم­های به ظلمت خو نکرده­اش

مبهوت و خیره بر شبِ سنگین و بی­عبور

مانده­ست و ناگهان

زآن هور پرغرور،

    زآن آتش نهفته که در سینه­ی قرون

    جاوید روشن است

    از ذات پاک «آذر» و از مهر «میترا»،

    _ امشاسپند آتش و امشاسپند هور _

روشن شود تمام نگه­منظرش به نور

از هرکرانه به هرکران دور.

 

او با نگاه ژرف،

با دیده­ی صبور،

با چشمِ پیش از این

مبهوت و خیره بر شب فرتوت و پیر و کور،

می­بیند آن­چه هست

وز ذات هر حقیقت و زیبایی خبر دهد

بر خویش و دیگران

آن سان که نیز می­رمد از خویش­تن حواس.

 

آینده­اش ولی

از تابش مشعشع و گرم گذشته­اش

بر حالِ صلب او

محصور سایه­ای­ست:

سرد و سیاه­فام

تاریک و ناشناخته و پربیم و پرهراس.

 

آری چنین بوَد

فرجام «سوشیانس».

 

۱۰ آذر ۱۳۹۵

عرفان باقری

  • عرفان باقری

نظرات  (۲)

کسسشعر محض دادش یکم بیشتر کار کن
پیچیده نویسی بی دلیل، ساختار ضعیف ، محتوای ضعیف و ...
خیلی سخته می توان شعری به این افتضاحی گفت ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی