یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است


تف به هرآنچه میخواستم باشد و نیست ، که هیچ توفیری ندارد . اگر باشد "من" آرام میگرد ؟ مسئله بودن یا نبودن دسترسی به اهداف نیست . مسئله پس از رسیدن به هدف شروع میشود .

وقتی دنبال به دست آوردن چیزی هستی که نیست ،مثل مورچه‌ای بین بقیه‌ی مورچه ها مصرانه دنبال فضله‌ی مگسی یا خرده نانی میگردی و میپنداری که باید به مقصود برسی تا خوشحال شوی و زندگی همین است ؛ یا کمی چاشنی رماتیسیسم به کوتاه‌بینی‌ات اضافه میکنی و میپنداری که معنی زندگیت و خوشحالی در تلاش برای رسیدن به هدف است نه صرف رسیدن به هدف .

حالا فرض کن مورچه موفقی شده‌ای . هر فضله ای که خواستی را به دست آوردی و سخت به دنبال دسترسی به فضله‌های باشکوه‌تر و خرده نان های بزرگتر هستی.


همیشه وقتی قلم روی کاغذ گذاشته‌ام که مطمئن باشم آنچه خواهم نوشت در هیچ دیوان شعری، در هیچ کتابی پیدا نمیشود .

همیشه میخواستم با واژه جهان را تغییر دهم . میخواستم با جوهر خودنویسم ریشه‌ی تعصب‌ها را بخشکانم ، میخواسم قدرت قلم را به رخ قدرت باتوم بکشم ، میخواسم قرمساق های سیاسی را پیش جادوی کلام به زانو درآورم ، میخواستم یأسی هدف‌مند را به نمایش بگذرام.

اما حالا قلم بر کاغذ گذاشته‌ام و نمیتوانم یک واژه از حالی که بر "من" میگذرد را بنویسم . "من" بی دلیل مشوش است . یا شاید به دلیل 'بی‌دلیلی' ...

قلم را میشکنم و از خانه بیرون می‌زنم . گوشه‌ی اتوبان صیاد راه میروم و دو ساعت بی‌وقفه گوش می‌سپارم به زجه های تلخ مردی شیلیایی که حتی یک کلمه از حرف‌هاش رو نمیفهمم . نمیفهمم ولی با هر سلولم حسش میکنم ‌.

چه زبانی مشترک تر از زجه ؟


نه... نه ... نه

دیگر نمیخواهم مثل بقیه‌ی مورچه ها دنبال فضله‌ی مگس و خرده‌ی نان بدوم و وقتی به دستش اوردم با دقت و برنامه‌ریزی فضله‌ی بزرگتر و شکوه‌مندتری انتخاب کنم و این سیکل حماقت را تا پایان عمر بی‌ثمرم ادامه دهم . شاید سعادت در #بطالت باشد .


پ.ن : این هایی که گفتم فلسفه‌بافی نبود ؛ جایی از امیل سیوران خوندم "تا وقتی به فلسفه 'اعتقاد' داریم میتوانیم زندگی کنیم . مشکل از جایی شروع میشود که به فلسفه 'شک' میکنیم "


ختم


۱۳۹۴/۹/۲۵

  • عرفان باقری

عشق و مرگ ، آن خواهران تا ابد پیوسته‌اند ،

مستتر در سطر سطر قصه های مبهم اسطوره‌ای ،

همچو نوری محو‌ در تاریکی خودساخته

، که چنین در هر نفس تازان به جان لحظه‌هاست .

نه بدون آن توان بودن ، فسوس !

نه بدان ؛

        [ آنگونه که جان میشود

در وصالش ناتوان از زندگی

در فراغش ناامید از زیستن


۹۴/۱۰/۱۸

  • عرفان باقری



در این شب های طولانی

که چشمانم به جز سوسوی کم نور و ملول شمع اشعارم نمی یابد

و دستان نحیفم مینویسد مصرعی را بر بخار شیشه ای نمناک ؛پنهانی

و گه گاهی

نفس با تلخی سیگار های خشک آمیزد درون سینه ام ؛ وآنگاه

نگاهم میدود بر آستان آسمان ، جایی ،

که چشمان خدا از بغض مغرورم شود مغموم و بارانی

و بارش بی مهابا میزند بوسه به جان بی پناه برگ های دفتر پاییز

و میکوبد به ضرب سخت سم ضربه ی اسبان پای را بر ناودان بام همسایه .


در اقصای شبی اینگونه ظلمانی

من از آشفتگی لبریز

مکرر میکنم اینسان به زیر لب ، عبوس و گنگ و بی مایه:


" شب از رگ های من بیرون نمی آید

کجایی وهم نورانی

که دانی شمع اشعارم زوال اندود و فرتوت است

و چشمم هیچ جز سوسوی کم جان و ملول شمع اشعارم نمی یابد .

شب از رگ های من بیرون نمی آید . "


سپس خاموشی لب و غریو شام طوفانی .


و تکرار نمایش ؛

سینه : زندان

دود : زندانی


1394/6/28

#عرفان_باقری


عکس از : Christopher McKenney

  • عرفان باقری




در شبی موهوم و ‌پرافسون و ظلمانی،

پنجره نوشید

جرعه نوری کز چراغ دور و مجهولی به کامش ریخت مستانه .


جرعه نوری کز چراغ خانه‌ی همسایه می آمد ،

نیمه شب تابید بر کنج اتاقم ، کومه‌ای جاوید با خورشید بیگانه.


چشم ظلمت‌گیر من کز ابتدا بر روشنایی دست رد میزد،

تا به خود آمد ، نگه افتاد بر مشتی گره کرده ،کبود و سربه‌سر از زخم‌ْ خون‌آلود

،کز هزاران ضربت افسرده بر دیوار حاصل بود.


نیز دیدم در فروغ آن لطیف روشنایی‌بخش و تابنده

دفتری را پیش رویم که برآن شیطانِ شعرم را به اشکم غسل میدادم ...

دست چپ آماده بود و تیغ بر دستی دگر ، کز شوق دیدارش ،

خونِ خواهش ، سختْ مشتاق از رگانم تا به هر سلول تن می‌رفت .


تیغ شد شیرین و رگ فرهاد .

دست هم شد قصه گوی حجم انبوه هجوم مرگ ، تردید و شهامت ، لابه و فریاد


حیف اما ... حیف

بار دیگر کومه‌ام در ظلمتی افسانه‌ای گم شد

من به آوایی خفه از عمق یأسم

برکشیدم ناله‌ای ناشاد :

"خانه ات آباد همسایه ! چراغت را مکش امشب !

مرگ در راه است و ره تاریک و ناهموار

سخت میترسم که در ره مانَد و راه غریب کلبه‌ام را بازنشناسد ...

خانه‌ات آباد همسایه ! چراغت را مکش امشب "


#عرفان_باقری

۱۳۹۴/۱۰/۰۹

  • عرفان باقری

بر بساط سنگفرش هر خیابان

میزند باران و ‌من از درد مالامال و از آشفتگی لبریز ،

از میان کوچه های شهر پرآشوبِ خاکستر گذرام با تأنی و به رخوت گام .

و گذر دارد به مجرای عروق سرد قلبم

آشنا یادی دگرگونه ،

ک نهال نازک‌اندام وجودم تشنه مینوشید از خورشیدِ مهرِ بی‌دریغش پیشتر هنگام .


و گهی که پای آرامد ز کار راه را بیهوده پیمودن

گوشه‌ای دور از عبور عابرانِ تندگامِ رهگذرانی پر از تشویش

از پی آغشتن آتش به سیگاری ،

چشم می‌بازم به بادی سخت بیتاب و سراسیمه

که ‌می‌پیچد به خواب هر درختِ لختِ روییده

بر نقوش دامن کوچه .

چشم می‌بازم وَ می‌بینم که باران نیز میرقصد

،تا کند افزون مکررْ دردِ هم آغوشی پاهای من با سنگفرش هر خیابان را،

مست و پابازان و کوبنده

گوشه هایی از تن کوچه .


و نمیدانم کدامین شاعر محزون به گوشم زمزمه آغاز می‌دارد :

"باز باران میزند بر حجم حس هایی که در حاشیه‌‌ی قلبی زوال‌ْاندوده می‌پوسند‌.

باز باران میزند بر خیل نخ هایی فریبنده

که لبانی خشک را در کوچه های سرد تهرانی غم‌آلوده

به شهوت ، گرم می‌بوسند . "


#عرفان_باقری

  • عرفان باقری