یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است





من سنگ رنج به گرده میکشم ارباب !

از زخم لذیذ شلاق سفید تو ؟! حاشا !

که بر شانه ام زخم تازیانه ی تاریخ زنده است .

 

من گرسنه ام ارباب !

گندم های سفید

پس میزنند دستان سیاهی را

که نمیدانم در خانه ی کدامین مرد از صاحبان زمین جامانده اند

 

من سنگ جوع به گرده میکشم ارباب !

من سنگ جوع به گرده میکشم !



 

تجربه ای در شعر منثور

24/11/94       

  • عرفان باقری
۲۰
بهمن



‌- " چه نشستی کنجی از کابوس‌های تلخ و بی‌فرجام خود ترسان !؟
خیز که آمد سپیده از پس بام حقیر کومه‌ی فرتوت همسایه ! "

بر نماگینْ سطح شب آواز میداد این چنین واهی
مستترْ همزاد من با بانگ کوبنده

‌- " ای غریبه
ای صدای مستتر در کنه شب چون سایه‌ی خورشید
ای بشارتگوی همزاد فریبنده
هیچ میفهمی چه میگویی چنین یاوه ؟!
شعر من آبستنِ یأس است !
شب درون خون من سُکنیٰ گزیده‌ست ای غریبه
کو سحر ؟ کو صبح ؟"

‌- " تو صدای گام‌های روشن خورشید شاد صبح را نشْناسی از نجوای بوفِ یأس‌پرور، هیچ ؟!
آنَک ! آنجا !
گوش تیز کن !
صبح بر تازانْ‌سمندش رو به سوی توست ؛ نزدیک است ..."

‌من پر از تشویش و خوف و از هیاهوی عرق بر تن ، به خود لرزان
ناگهان برخاستم از جا و فریادی کشیدم از جگر ، کوبان :‌

‌"نه ...
نه ...
نه ...
راه او سد باد و اسبش سرنگون و دست او‌ از قلعه‌ی بِشْکوه شب کوتاه !
ای غریبه
راحتم بگْذار با این خلوت دلخواه ...‌

ماه ...
ماه ...
ماه ...‌

نه ؛ نمیخواهم که قرص سرد ماه نقره‌ای بگریزد از تصویر این فرسوده قاب پنجره هرگز ..."‌

‌و میگفتم مکرر ، خویش‌تن گم‌کرده و بی‌تاب :
"ماه
ماه
ماه"‌

***‌

خاستم از خوابْ پرتشویش
یافتم تن را درونِ هرمِ سوزانِ عرق لرزان
وز هزاران ضربتِ تازنده‌ی وحشت به خود پیچان
و شنیدم بانگ بوف‌یأس پرور را ،
و نگاهم یافت نور آشنای ماه را بر پرده‌ای رقصان .

همچنان شب بود .
چشم بستم مطمئن ؛ وانگه شکستم لب به نجوایی که مینالید :‌
‌"شعر من آبستنِ یأس است
شب درون خون من سُکنیٰ گزیده‌ست ای غریبه !
کو سحر؟!  کو صبح ؟!"‌




#عرفان_باقری
۱۹ بهمن ۹۴
  • عرفان باقری








عرق ریزان برآمد شب .

هلالی نقره‌ای ،چون زخمِ حربِ دشنه‌ی خورشیدِ خون‌آلود

سینه‌اش را در نوردیده ، به بام فتح آمد شب .


به بام فتح آمد لیک ،

نه زخمش آنچنان کز درد آرامد

و در قعرِ خلوصِ رخوتِ خامَش بیارامد ؛

نه زان سان زخم کو از پای در افتد .


من این ها نیک ‌میدیدم .


شب فرود آمد به صحن کومه ام ،فرسوده و فرتوت ،

به پشتِ شیشه‌ی کهنه اتاقم پنجه می‌سایید بر امداد

و من که میشنیدم زجه‌اش را و به چشمانْ نیک میدیدم هلالِ زخم را بر سینه اش ،ناگاه

، به تشویشی فزون تر از شبی زخمی ،

مکرر ضرب دستان نحیف خود به سوی پنجره بردم ؛

شکستم شیشه را تا شب به زنهار اندرون آید .


و حالا هم دگر دیریست طولانی

که جسم آسمان لخت‌ است و بی نقش است و بی رنگ است ؛

که صبحی برنتابد از ستیغ کوه دیگر بار ،

و‌ شب در هر نفس جان میدهد از آن هلال نقره‌فام ، آن زخم ‌نورانی

و در ژرفای گنگ سینه ام زنهار میجوید .





پاییز ۹۴

#عرفان_باقری

  • عرفان باقری