یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است




استوار اِستاده‌ام من بر فراز .
اندکی بالاتر از انبوهِ اندوهِ سرشک چشم‌هایی ، به تمامی واگشوده ، که مرا می‌نگرند
و صدایی کز هیابانگ دهن‌هاشان فراخیزد به خِنچِ باد صیغل می‌خورد .
من سراسر اضطراب ،
جستجوی آشنا را چشم می‌دوزم به خیلِ خلقِ بی‌پلکی زدن ،
خیره بر من ، منتظر .
-" پس کجایی تو ؟ کجا ؟
در میان خیل این نامردمان باشی اگر
برقِ چشمِ شب‌فروزت آشکارا خواهد آمد ، همچو ماه تابناکِ شام یلدا ، در نظر .
پس کجایی تو ؟ کجا ؟ "
*
بانگ باد و پچ‌پچِ جمعی پریشان تنگ می‌پیچد به هم
و بدآهنگترین آواز خود را می‌دهد سر
آفتابِ بی‌فروغِ سردِ پنهان در پسِ پستوی صبح .
پلک بر هم می‌نهم ؛
گوش می‌بازم دقیق
-" این صدای اوست ؟! " ‌ ‌ ‌ ‌ ( گویم زیر لب با شوق و بغض )
" می‌شناسم من طنین خنده‌اش را
، که بشارت می‌دهد از انهدام هجمه‌ی کابوس‌های هر شبم . "
*
پا به روی شانه‌های صندلی ، اِستاده‌ام من بر فراز
می‌درد فریاد کم‌جانی لبان بسته‌ام را پرگداز :
-" آمدی ؟!
این رشته‌ی پیچیده گِردِ گردنم گیسوی توست ؟!
که شده هم‌بستر نای نحیفم ،
وَ چنین نامهربان بر پوستم نقش افکند .
وه چه شیرین است :
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ گویی شارَگم را نبض گیرد عروةالوثقیٰ‌یِ حول گردم ... "
*
چشم‌بسته ،
غوطه‌ور بر تابِ امواجِ طنینِ خنده‌های تو در اقصای خیال ،
صندلی با ضربتی از زیر پایم شانه خالی می‌کند .
بانگ باد و هق‌هقِ جمعی پریشان تلخْ می‌پیچد به هم
جاذبه ، افتان و خیزان ،
خویش را تا بوسه‌گاه نایِ من بر ریسمان بالا کشد
و بدآهنگ ترین آواز خود را می‌دهد سر
آفتاب بی‌فروغِ سردِ پنهان در پسِ پستوی صبح .


۲۱ اسفند ۹۴
#عرفان_باقری
  • عرفان باقری

 
برای بهروز ثروتی نازنینم



این منم نوشنده‌ی هر جرعه از دیرین شراب جام‌های سرکش خیام
التیامی را برای نحس و ننگین نفرت و نفرین رخوت کرده در ایام .
ناو مستی را به هر سو که گذارم گام
دست افسون‌باری از اسطوره‌های خفته در تاریخ ،
پیش پایم گستراند دام .
 
حال ... آوَخ ...
این منم شوریده مردی جنگی و در دام‌های بی‌امان پاگیر و بی‌فرجام
که کشم جانانه از عمق جگر فریاد :
-­" من نبیره‌ِیْ خاندانِ وارث رنج گزاف جمله‌ی اعصار تاریخم !
دشنه‌ی خونین اجدادم
در کدامین قرن مدفون است ؟!
هان ! کجا افتاده آن شمشیر مردافکن ؟!
کز غلافش خواهم اکنون آزم و تازم ...
هان ! فراآرید آن خفتان جنگی که بقا مانده ز میراث نیاکانم !
من سلحشوری سیه‌مستم !
که به دستانی سترگ و خالی از تیغ و کمان حتی ،
هفت خوان پیش رویم را ، به سان تهمتن ، پیکار می‌جویم ! "
 
و سپس آنگونه کز اسطوره‌ها حتی حریر پرده‌ی گوشی نلرزد
زیر لب آرام می‌گویم :
-­ " من سیه‌مستی سلحشورم
              ، فرومانده به دامی پست ،
کز نیا و نطفه‌ام با جام‌های تلخ و پی ‌در ‌پی
رهِ انکار می‌جویم ... "
 

 
۷ اسفند ۹۴

عرفان باقری


  • عرفان باقری


‌‌- به یاد جمعه‌ی پیشین‌


‌‌

‌-" نیک می‌دانم

هفته هر حرفی که دارد‌

‌ ‌ ‌ ، حرف او را را گاه پیوند است با غم ، گاه با شادی ،

می‌زند شش روز و شب ؛ امّا

آه از جمعه ...‌

جمعه روز شوم بی‌حرفی‌ست

ازدحام سیلی از ناگفته ها و حجم دلتنگی‌ست .


جمعه چون جنگاوری تازنده اسب و پرغرور و مست می‌ماند ؛

کز لب برّای شمشیرش

می‌چکد زهر سیاه یأس .

و شفق‌گه ، ابر و خورشید از خروش تازیانه‌های او آبستنِ حزن اند .

گرچه هر جا زیر این بدرنگْ بامِ آسمان باشی

هیچ امکان گریزت نیست ؛

لیک

ملک پاک خنده‌هایت را مَهِل تا پایکوب اسب او گردد ... "


او نگاهش را ز راهی دور برگرداند ؛

لب شکست و گفت :

‌- " جمعه‌ها آمیزه‌ای از رنگ های دفتر هر روز تقویم‌اند .

جمعه رنگش رنگ خاکستر ؛

سایه‌ی تاریک بالش بر فراز پهنه‌ی ایّام

تیره و موهوم و غم‌گُستر .


او سپاهی از هزاران بغض پنهان در گلو دارد !

برج و بارو های نازک‌پیکر شادی فرواندازد و آنگاه ،

او چه سختْ آسان تمام سرحدات خنده‌ام را فتح میدارد . "


من پرستوی نگاهم را نشاندم بر زمین پیش پایم ؛

شرمِ شعرم شد عرق بر لوح پیشانی

و به او گفتم :‌

- " جمعه چون بندی گران و سخت و پولادین به بال پرشکوه شعر می‌ماند .

تو بگو با من کدامین از سخنورْ شاعران ورطه‌ی تاریخ

این دُژْاَبرو و دُژَم جنگاور پیروز ،

این نفسگیر و عبث روز مکرر وصف ، آنگونه که شاید ، می‌تواند کرد ؟!

جمعه سرشار از شراب تلخ دلتنگی‌ست .

من چه گویم بیش از این جانا ؟!

جمعه روز شوم بی‌حرفی‌ست "




4 اسفند 94

#عرفان_باقری

  • عرفان باقری