یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

در تلاطم‌های گرم و سرخ‌فام موج‌های سرکش و گسترده تا آفاق نامشهود

میشکافد قلب دریا را زوال‌آلوده آن‌سان خنجر خورشید خون‌آلود

،که بشارت میدهد خیل خروش خشم طوفان را ،

و سپس در ژرفنای سینه‌ی مجهول شب‌اندوده‌ی دریا شود نابود .



ایستاده ناخدای پیر

برفراز ناودان غول‌پیکر کشتی‌اش ، فرسوده و فرتوت ؛

مرغ مشکوک نگاهش رفته تا آنسوتر از آفاق ناپیدا

جستجوی بی رمق خورشید را

                      ، دلسرد و آهسته ،

بر شِراع نامنظم پاره‌ی کشتی نشیند

               ، بال هایش یأس آغشته،

زانکه میداند پس از چندی سوار شب

بر سمند تیزگام و وحشی طوفان رسد از راه و آشوبد پریشان گیسوان دخت دریا

                ، این سبک پروازتر امواج پیشاپیش را پرتاب و پیوسته ،

نه از آن گونه که بعضی روز ها در ساحلی آرام

نرم‌نرمک موج یازد تا خوش آید صید بر مردان ماهی گیر

بلکه زان سان سخت کوبد موج و تازان میوزد طوفان که پنداری خدای باد یا دریا

لشکر آراید برای جنگ با اسطوره های خفته در تاریخ .




ابر این ابروی خشم آسمان در هم رود تاریک

و سقوط قطره های قیر

ضرب میگیرد به سان طبل جنگی بر تمام سطح پوسیده

   ، تخته هایش جامه ای مرطوب از جنس حماسه های نافرجام پوشیده ،

تا که خیزد سیلی از مردان گستاخ خروشان‌خوی و خوی کرده

و زنند آسیمه سر بر چارچوب ناتوان ژنده زورق

ضربه های راسخ تیشه.

پیرمرد جاودانْ افسانه‌های ورطه‌ی آبی

دست از سکّان کشیده ، پا به روی عرشه ی خونین چرک آلود چوبین میگذارد

                  - در سرش سیلاب اندیشه

وین چنین گوید :

" چه امید ست از وصال باد شرطه در تهاجم‌های بی‌حد از سپاه زخم‌زن طوفان ؟ "



حلقه بندد اشک در عمق نگاهش گَه که می بیند

گر رود در بطن ناآرام دریا ها فرو حتی

از برای هیچ کس در هیچ ساحل زورقش را چشم جُستی نیست

وز دلاور یاورانش حال تنها اسکلت هایی رها ، وز هم جدا ، بر عرشه ای خونین به جا مانده

نیز میداند درون هجمه‌ی امواج

مأمنی یا آبخوستی نیست .



قطره های اشک پیماید شیاری ژرف را بر صورتش تا که درآمیزد به شاباش شب دریا

یأس خلوت میگزیند در دلش تا ناخدا در گوش شب آرام گوید باز

" کس نیفروزد دگر فانوس خورشید فلق را آتشی روشن مگر هرم تب دریا "



*



باد شرطه گر نخیزد گو نخیز ! ای مرد دریا ! ناخدا ! برخیز !

اینچنین وحشی و وحشتزای تر طوفان غالب را 

، که هر دم تازیانه میزند بر گرده‌ی امواج گردن‌کش به هنگام مد دریا ،

بادبان بگشای

و فراز ناودان غولپیکر کشی فرسوده‌ات ، ستوار

فاتحانه از جگر فریاد ها برکش

تا بلرزد پایه های گنبد این شام رعب انگیز

تا به دیگر باره تابد از عمیق قلب دریا خنجر خورشید

سینه ی شب را شکافد تیز





عرفان باقری    


فروردین 94

  • عرفان باقری

  


تا سحر با شهوت صد بوسه بر سیگار ها

ژرفنای رنگ شب را می‏مکم در پوچی موهوم خویش

تا بکاهم التهاب بی‏کران استخوان‏ فرسا‏ شکنجه های مرگ ‏انگیز را.


نیمه ی تاریک ماه ! ای همدم شب های یأس‏آمیز من

تو چه دانی که سرم ، این مأمن ناگفته ها ،

، گم شده در سطر سطر خط‏خطی های عبث ‏موزون نامفهوم خویش ،

آگه از انجام بدفرجام خود ،

از تلخی پایانی محتوم خویش ،

می‏دهد فرمان به تحقیق خیال هر شبم

: رقصاندن آسان خنجر بر تن نرم رگان ساعد محکوم خویش .


28/5/1394  

   عرفان باقری  

  • عرفان باقری



آه ای تنهایی محبوب من
آه ای معشوق شب های ملال
آه ای شلاق سرما روی تن
آه ای احساس های در زوال


آه ای مهتاب شب های خزان

، ای درون کوکب آزین و سیه حجله ی شام 
بخت برگشته عروس ،
تو بتابان به لباس صحرا
جرعه نوری که بیابم راهی .


آه ای تنهایی محبوب من، معشوق شب های غم انگیز و عبوس،
تو بگیران دستم
بگزران از خم این راه مخوف .


در هجوم حجمه ی یأس خزان،
یورش غرش باد،
شورش شوم تگرگ
            ،که زند بر جان صحرا پر خروش ؛
من میان رهگذاری رو به مرگ
گمشده ، خیره به پیرایه ی ماه
آتشی از شعر افروزم خموش .


94/7/3

  • عرفان باقری

  • عرفان باقری

در پسِ پَستوی قلب من
،این معمّر کلبه ی تاریک و خون آلود،
موج های آرزو گاهی سراسیمه به دیوار دژ سینه به سر کوبند
که تمنّاشان دلم را دائما مغلوب میخواهد .
 ، و تپیدن های سرد و نامنظم ار خروش حربه ی امواج ؛


حیف اما حیف می ماند پس دیوار زندان مشبک استخوانی شان
دست هایی که نوازش کردن گیسوی آن مطلوب میخواهد


و ندایی گرم میپیچد میان مکث های عقربه ، آرام و رازآلود :

" ای دل ای تاریک پاکیزه

کوزه ی گرم شراب عشق
ای تهی از بطن تو کینه
ای فسرده مشت خونین
ای چراغ روشن سینه
همچو طوفان باش
باعث تشویش امواج و ازیشان دامنت محفوظ و وارسته
نه چو ذره بر تلاطم های بی حد مست و دلبسته

"


94/3/13

  • عرفان باقری

در مسیر خواب غفلت که نگاهم حجمی از کابوس اندوخته ،
انتظار چشم مادر هر قدم انبوهی از فانوس ها افروخته .


مادرم ! پس گاه اگر تندی کنم بر دل مگیر
زانکه عمق سینه ام مجروح تیغ عده ای یاور نماست.
کورکورانه ندیدم هیچ کس جز تو مرا یاور نخواهد بود و نیست .


گر چه ادیان از معاد و از بهشت جاودان دم میزنند
که تو دانی این نمط افسانه ها را در سرم
                     ، آبشخور تردید ها ، باور نخواهد بود و نیست
لیک این را با یقین منطق و احساس میدانم که گر باشد بهشت
،که خدا داند دلم یک دم بر آن کافر نخواهد بود و نیست،
هیچ جز بوییدن عطر محبت در حظور دائم مادر نخواهد بود و نیست .


  • عرفان باقری