یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۳ مطلب با موضوع «شب‌نوشته» ثبت شده است


به جستجوی اویی به تاریکی دست می‌کشم .

اویی که خودش را در خیال تحقق آرزویی محال یافت . اویی که دست در دست بخت داده و به جای آب زلال ، چرک جوشان بر بذر آرزوهای خود می‌ریزد . اویی که خودش را در پیله‌ای از چهار دیوار محبوس کرده است و در دنیای ایزوله‌ی خودش گاه با غرور خدایی دیوانه ، محیط اتاق را می‌پیماید و گاه کز می‌کند و می‌لولد پهلو به پهلو در سیاهی از ضعف و پنجه به تاریکی می‌ساید و به ریش افلاطون می‌خندد و از اپیکور دلیل گزاف بودن سوگی بی‌دلیل را می‌پرسد .‌‌
‌‌
خودش را تبدیل کرده به یک ″ هیچ پر طمطراق ″ ؛ اویی که هر شب همین موقع‌ها صدایش را از حنجره‌ام می‌شنوم که می‌گوید : ″ کاش دانشمندان ثابت کنند این کثافت متناهی‌ست ... ″‌


عرفان باقری

  • عرفان باقری

صبحِ بعد از مرگ ، مرغ سحر باز به خواندن سرود صبح می‌نشیند . باز کرکره‌ی مغازه‌ها بالا می‌رود ؛ میوه‌فروش‌ها باز در بوق و کرنا می‌کنند که ″ سیب قرمز بِبَر . هندونه‌ی شیرین ببر . ″ . و خریداران با حالتی ژرف‌اندیشانه به هندوانه‌ها پس‌گردنی می‌زنند تا بالاخره به کشف صدای شیرینی و قرمزی نایل شوند . گربه‌ها از کنار خاکروبه‌ها با کرشمه عبور می‌کنند و خیره می‌مانند به عابران مشکوکی که در لای و لجنِ خیابان‌ها لابه‌لای نفس‌هاشان ، درد می‌کشند ، سیگار می‌کشند ، انتظار می‌کشند . و شاعرها همچنان واژه‌ کنار هم می‌چینند به آن امید که دنیا را برای مردمی که هرگز کتاب نمی‌خوانند ، بهتر کنند ‌.

هر شب به این‌ها فکر می‌کنیم مایی که چون نطفه‌هایی نابارور غوطه می‌خوریم در خلطِ زندگی ، که از سینه‌ی بیمار خدایان تف شده ، و دائما در گوشمان می‌گوید ″ ... لیک باید زیست . باید زیست ... ″ .

و می‌پرسیم ″ باید زیست ؟ ″‌‌‌

  • عرفان باقری


تف به هرآنچه میخواستم باشد و نیست ، که هیچ توفیری ندارد . اگر باشد "من" آرام میگرد ؟ مسئله بودن یا نبودن دسترسی به اهداف نیست . مسئله پس از رسیدن به هدف شروع میشود .

وقتی دنبال به دست آوردن چیزی هستی که نیست ،مثل مورچه‌ای بین بقیه‌ی مورچه ها مصرانه دنبال فضله‌ی مگسی یا خرده نانی میگردی و میپنداری که باید به مقصود برسی تا خوشحال شوی و زندگی همین است ؛ یا کمی چاشنی رماتیسیسم به کوتاه‌بینی‌ات اضافه میکنی و میپنداری که معنی زندگیت و خوشحالی در تلاش برای رسیدن به هدف است نه صرف رسیدن به هدف .

حالا فرض کن مورچه موفقی شده‌ای . هر فضله ای که خواستی را به دست آوردی و سخت به دنبال دسترسی به فضله‌های باشکوه‌تر و خرده نان های بزرگتر هستی.


همیشه وقتی قلم روی کاغذ گذاشته‌ام که مطمئن باشم آنچه خواهم نوشت در هیچ دیوان شعری، در هیچ کتابی پیدا نمیشود .

همیشه میخواستم با واژه جهان را تغییر دهم . میخواستم با جوهر خودنویسم ریشه‌ی تعصب‌ها را بخشکانم ، میخواسم قدرت قلم را به رخ قدرت باتوم بکشم ، میخواسم قرمساق های سیاسی را پیش جادوی کلام به زانو درآورم ، میخواستم یأسی هدف‌مند را به نمایش بگذرام.

اما حالا قلم بر کاغذ گذاشته‌ام و نمیتوانم یک واژه از حالی که بر "من" میگذرد را بنویسم . "من" بی دلیل مشوش است . یا شاید به دلیل 'بی‌دلیلی' ...

قلم را میشکنم و از خانه بیرون می‌زنم . گوشه‌ی اتوبان صیاد راه میروم و دو ساعت بی‌وقفه گوش می‌سپارم به زجه های تلخ مردی شیلیایی که حتی یک کلمه از حرف‌هاش رو نمیفهمم . نمیفهمم ولی با هر سلولم حسش میکنم ‌.

چه زبانی مشترک تر از زجه ؟


نه... نه ... نه

دیگر نمیخواهم مثل بقیه‌ی مورچه ها دنبال فضله‌ی مگس و خرده‌ی نان بدوم و وقتی به دستش اوردم با دقت و برنامه‌ریزی فضله‌ی بزرگتر و شکوه‌مندتری انتخاب کنم و این سیکل حماقت را تا پایان عمر بی‌ثمرم ادامه دهم . شاید سعادت در #بطالت باشد .


پ.ن : این هایی که گفتم فلسفه‌بافی نبود ؛ جایی از امیل سیوران خوندم "تا وقتی به فلسفه 'اعتقاد' داریم میتوانیم زندگی کنیم . مشکل از جایی شروع میشود که به فلسفه 'شک' میکنیم "


ختم


۱۳۹۴/۹/۲۵

  • عرفان باقری