یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

می­تابد از گذشته به امروزِ تار او

      _ این­جا که ناگزیر

      بر روی نامبارک شب روی سوده است _

دیروزهای روشن خورشیدوار او

      _ آن توشه­راهِ مشتعل از آن­چه بوده است _

 

او

    ،آن سترگ مرد،

با چشم­های به ظلمت خو نکرده­اش

مبهوت و خیره بر شبِ سنگین و بی­عبور

مانده­ست و ناگهان

زآن هور پرغرور،

    زآن آتش نهفته که در سینه­ی قرون

    جاوید روشن است

    از ذات پاک «آذر» و از مهر «میترا»،

    _ امشاسپند آتش و امشاسپند هور _

روشن شود تمام نگه­منظرش به نور

از هرکرانه به هرکران دور.

 

او با نگاه ژرف،

با دیده­ی صبور،

با چشمِ پیش از این

مبهوت و خیره بر شب فرتوت و پیر و کور،

می­بیند آن­چه هست

وز ذات هر حقیقت و زیبایی خبر دهد

بر خویش و دیگران

آن سان که نیز می­رمد از خویش­تن حواس.

 

آینده­اش ولی

از تابش مشعشع و گرم گذشته­اش

بر حالِ صلب او

محصور سایه­ای­ست:

سرد و سیاه­فام

تاریک و ناشناخته و پربیم و پرهراس.

 

آری چنین بوَد

فرجام «سوشیانس».

 

۱۰ آذر ۱۳۹۵

عرفان باقری

  • عرفان باقری





″ چه غروری
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌_تلخ و خاموش و ملال‌انگیز_
‌‌ ‌‌ ‌ ‌دارد آن سیمرغ
‌ ‌ ‌ ‌‌بر چکاد کوه قافِ غایب از انظار″

و سپس از دور
با سر انگشتش نشانه
مرد را روی چَلیپایی سترگ‌اندام رفت و گفت:
‌ ‌-″ اوست آن پیغمبر مطرود
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌از خدایی آفریده‌یْ خویش
‌ ‌ ‌ ‌ که بشارت داد قومش را
‌ ‌ ‌ ‌ از یقینِ انهدام نور،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌وز هجوم هجمه‌ی‌ یأس و سیاهی‌های گسترده.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌نه در اعصار دراز و دور،
‌ ‌ ‌ ‌بلکه در این روزگار روسپی که‌ش زیستن داریم؛
‌ ‌ ‌ ‌بلکه در نزدیک آینده.″‌

‌▫ـ‌‌‌
‌‌
‌ ‌ ‌‌‌‌″ اوست آن پیغمبری که‌ش دست خونین مسیحایی دروغین
‌ ‌ ‌ ‌بر صلیب آورد.‌

‌ ‌ ‌ ‌بر صلیب خویش‌تن ،زنده،‌
‌ ‌ ‌ ‌در نهفتِ خلوتِ آمال پاکش خانه کرده‌ست اوی ،پندارم،‌
‌ ‌ ‌ ‌که به‌سان ژنده‌گرگی سالخورد و زخم‌خورده
‌ ‌ ‌ ‌گوشه‌ای کِز کرده است و زخم‌های کهنه‌اش را گاز می‌گیرد.‌‌

‌ ‌ ‌ ‌و کنون تبشیر تاریکش
‌ ‌ ‌ ‌،همچو نوری از حقیقت،
‌ ‌ ‌ سر برون آورده از نطفه
‌ ‌ ‌ ‌بر فراز پَستنای آسمان سرنگون شهرِ ،چون آوار، ظلمت‌فام
‌ ‌ ‌ ‌پر گشاده، اوج را پرواز می‌گیرد.″‌‌
‌‌
‌‌▫ـ‌‌
‌‌
‌لحظه‌ها خاموش ماند؛ آنگاه
لب به تلخی واگشود و گفت دیگربار:
‌ ‌ ‌ ‌‌″چه غروری‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌_تلخ و خاموش و ملال‌انگیز_
‌ ‌ ‌دارد آن سیمرغ
‌ ‌ ‌ ‌بر چکاد کوهِ قاف غایب از انظار″‌‌



‌‌‌•‌‌‌‌‌‌
آبان ۹۵
#عرفان_باقری ‌

  • عرفان باقری


•‌‌‌‌
‌‌

‌چون او را می‌بردند[...] گروهی بسیار از مردم، از جمله زنانی که بر سینه‌ی خود می‌کوفتند و شیون می‌کردند، از پی او روانه شدند. عیسی روی گرداند و به آن‌ها گفت « ای دختران اورشلیم! برای من گریه مکنید. برای خود و فرزندانتان گریه کنید. زیرا زمانی خواهد آمد که خواهید گفت: ″خوشا به حال زنان نازا! خوشا به حال رحم‌هایی که هرگز نزادند و پستان‌هایی که هرگز شیر ندادند″. در آن زمان به کوه‌ها خواهند گفت: ″بر ما فرو افتید″ و به تپه‌ها که: ″ما را بپوشانید″. زیرا اگر با چوب تر چنین کنند با چوب خشک چه خواهند کرد؟ »‌
انجیل لوقا : بر صلیب شدن عیسی


•‌‌‌‌
در زمانی که خروش آفتاب سرد خاموشید
وز زلالِ چشمه‌سارِ ماه نقره‌فام
دودی از خاکسترِ ترس دوام سلطه‌ی پربیمِ شب جوشید؛
در زمانی که به هر ناپاک‌تر دهلیز
،در نهفت حجره‌هایی کوچک و چرکین کزیشان
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌حجمی از بوی حشیش و خمر و خوی می‌خاست،‌
صد مسیح از بطن زهدان مقدس‌خوانده‌ی
مادرانی روسپی‌وش می‌طلوعیدند
و بشارت‌گاه خیل خسته‌ی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌صدها نگاه مؤمن و در انتظارِ منجیِ خلقی گرسنه،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌بسته‌ی رنجیرِ صد تحقیر می‌گشتند؛
(با که باید گفت این؟
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌آوخ!
جَخ بدان هنگام)
آن مسیح راستین، آن منجی موعود،
او که پیش از خیزش بانگ خروسان
،نارسیده صبح، شد انکار یارانش
و فراموشانده بودندنش به خیلِ خاطر حوّاریون سست‌پندارش
خود به دستان پر از مهر پدر،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌بی تاج خار و شام آخر؛‌
با سکوت‌آشام لب‌هایش
_ تشنگی‌آغشته‌ی زهرابِ «مُر» ،‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ بی نوش‌خند صبحی از معراج _
در گرانی‌گاهِ سنگینِ مدوّر یورش صدها سمندِ بی‌سوارِ برف‌پوش
_آمده از ژرفنای دورتر افسانه‌ها‌
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ تا جلجتای هرکجایی‌ها_
بر چلیپا شد.

واپسین تک پرتو امید:
سبزنای زندگی‌بخشنده‌ی دم‌هاش
_خُردجان و زخم‌خورده شعله‌ی شمعی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌نشسته در گذار بادها، در معبر طوفان_
با نفس‌ها، آه‌های واپسینش
در مغاک آسمان سینه‌اش چون آفتابی سرد خاموشید.‌
مهر ۹۵‌

  • عرفان باقری
۱۴
شهریور
•‌
رفته از دیرپسین ثانیه‌های شب تار؛
‌ ‌ ‌گه که آفاق کند زمزمه از مطلع صبحی زرفام،
‌ ‌ ‌گه که آواز دهد پرتو نوری ز دل شب به قیام
‌ ‌ ‌که :
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌″شکستن باید هیکل این شوم و دژآیین حصار″،‌
‌ ‌ ‌گه که خورشید نشیند به سریر سحر و پایگه پاک پگاه
‌ ‌ _‌و به شاباش به سر تا سر آفاق بپاشد زر ناب_‌
مردمانی به امیدی چه گزاف
نگران رو به سپهری که به چهره زده از مخمل اصباح نقاب
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌_ آسمانی نورنگ
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌هور تابانْش گرفته‌ست اورنگ _‌
به دعا می‌خوانند :
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌″ای چراغ تبِ تندِ سحر،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌- ای کوره‌ی تابان حیات
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌مزرعِ خوشه‌ی نور
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌مادر هستی و هُرم،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌-‌ ‌ای خورشید
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌،دامنت گهواره‌یْ پرورش هر چه امید،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌دختر پادشه نیک‌وشان _هورامزد_
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ایزدی فرّه پرمهر فروغت جاوید″‌
‌‌
لیک من می‌بینم
که به دیگرباره
همه مردان خروشان‌خوی لشکر شب،
زنده،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ پر کینه‌تر از پیش‌تر و پیش‌ترش،‌
‌به صحاری فلک‌ می‌تازند.‌
قدم از گستره‌ی سلطه‌ی هوری شررافشان کوتاه،
خیمه‌ها ،سایه‌وش، از پیکر ما بستن را
پنجه بر گستره‌ی پست زمین می‌یازند.‌
‌‌
‌‌
‌۹۵/۶/۱۳
#عرفان_باقری
  • عرفان باقری
۲۱
مرداد
در اتاقی کوچک و خاکستری که آرمیده در هیاهوی کلاغان
‌ ‌ ‌ ‌                            - گوشه‌ای از دامن پاک پگاه
و تمام کنج‌هایش میزبان جنگ‌های فلسفی‌ست،
من درون حجمی از احساس‌های لاژوردی، غوطه‌ور،
از عروق تنگ و تارم می‌زدایم آرزوی مرگ را
و نقوش شاد نیرنگ نگاهی پرنگار و دور را
بر رگان تازه‌خونِ آرزوها خالکوبی می‌کنم.

پگاه ۱۵ خرداد ۹۵



پانوشت : لابه‌لای چرک‌نوشته‌ها پیدایش کردم... گویا پگاهی بر خلاف این پگاه سخت امیدوار بوده‌ام و عجولانه بر صفحه‌ای چنین نوشته‌ام و کنارش گذاشته‌ام برای پاک‌نویسی که نشد. چرا که کاغذ مفقود و فراموش شد تا ساعت پیش که اتفاقی بدان چرک‌نوشته برخوردم. برخوردم. اما پاکنویس کردن و تصحیح این سطور چندان مقدور نمی‌نمود چرا که شعر عصاره و چگاله‌ی لحظه‌ای‌ست (لحظاتی چه کم‌یاب) که متاسفانه در این دم از چنگم گریخته‌اند و بازسازی فضای بستر شعر برایم ناممکن است. باری؛ در این روزها که سکوتی چسب‌ناک لبانم را به هم دوخته است و ″حبرم اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه بسته″ و شعر از برم کوچیده است ، گفتم شاید اشتراک همین چند سطر چرک‌نوشته‌ی ایام نه چندان ناامیدِ نه چندان دور با شما خالی از لطف نباشد.
  • عرفان باقری


به جستجوی اویی به تاریکی دست می‌کشم .

اویی که خودش را در خیال تحقق آرزویی محال یافت . اویی که دست در دست بخت داده و به جای آب زلال ، چرک جوشان بر بذر آرزوهای خود می‌ریزد . اویی که خودش را در پیله‌ای از چهار دیوار محبوس کرده است و در دنیای ایزوله‌ی خودش گاه با غرور خدایی دیوانه ، محیط اتاق را می‌پیماید و گاه کز می‌کند و می‌لولد پهلو به پهلو در سیاهی از ضعف و پنجه به تاریکی می‌ساید و به ریش افلاطون می‌خندد و از اپیکور دلیل گزاف بودن سوگی بی‌دلیل را می‌پرسد .‌‌
‌‌
خودش را تبدیل کرده به یک ″ هیچ پر طمطراق ″ ؛ اویی که هر شب همین موقع‌ها صدایش را از حنجره‌ام می‌شنوم که می‌گوید : ″ کاش دانشمندان ثابت کنند این کثافت متناهی‌ست ... ″‌


عرفان باقری

  • عرفان باقری

صبحِ بعد از مرگ ، مرغ سحر باز به خواندن سرود صبح می‌نشیند . باز کرکره‌ی مغازه‌ها بالا می‌رود ؛ میوه‌فروش‌ها باز در بوق و کرنا می‌کنند که ″ سیب قرمز بِبَر . هندونه‌ی شیرین ببر . ″ . و خریداران با حالتی ژرف‌اندیشانه به هندوانه‌ها پس‌گردنی می‌زنند تا بالاخره به کشف صدای شیرینی و قرمزی نایل شوند . گربه‌ها از کنار خاکروبه‌ها با کرشمه عبور می‌کنند و خیره می‌مانند به عابران مشکوکی که در لای و لجنِ خیابان‌ها لابه‌لای نفس‌هاشان ، درد می‌کشند ، سیگار می‌کشند ، انتظار می‌کشند . و شاعرها همچنان واژه‌ کنار هم می‌چینند به آن امید که دنیا را برای مردمی که هرگز کتاب نمی‌خوانند ، بهتر کنند ‌.

هر شب به این‌ها فکر می‌کنیم مایی که چون نطفه‌هایی نابارور غوطه می‌خوریم در خلطِ زندگی ، که از سینه‌ی بیمار خدایان تف شده ، و دائما در گوشمان می‌گوید ″ ... لیک باید زیست . باید زیست ... ″ .

و می‌پرسیم ″ باید زیست ؟ ″‌‌‌

  • عرفان باقری
.
خواهرانِ ماه‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌_ آن تاریک و روشن نیمه‌های از ازل محبوس
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ در مُشْکوی شب‌هایی همه تشویش ،‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ کندر آن هر شعله‌ی خُردِ ستاره رو به خاموشی‌ست _‌
‌بی‌رمق از آرزو‌ها ، یأس‌ها آواز می‌خوانند .‌
‌--‌
‌-‌ نیمه‌ی روشن :‌
‌″ گرچه دور از دسترس در چشم می‌آید ازین جایی که ما هستیم ،‌
‌مشعل فرخنده‌ی خورشید .‌
‌لیک زو هر لحظه تار و پود طرحی نامنظمْ‌نقش و وهم‌آسا‌
‌_ طرحی از تکْ پرتویی کآید به سویم ، پرتویی باریک _‌
‌می‌زند چشمان من بر لوحی از امّید‌
‌، و بشارت می‌دهد انجامِ بدفرجامِ شب را که شود نزدیک ،‌
‌با خطوط ماتی از نوری تن‌آلوده به تیره رنگی از تردید .‌
‌‌
‌نیز می‌بینی تو او را ، پرتوافشان ، در کران کهکشان ؟‌ تاریک !‌‌
‌نیز می‌بینی تو او را که تواند منجی ما بود اگر تازد رمنده‌لشکر نورش ،‌
‌سوی این مُشْکوی شومِ پرشکوهِ شامِ پرتشویش
و فروزد شعله‌ی صبحی برین دژخیم و ما را از طلسمِ سایه‌های شب کند آزاد ؟‌ ″‌‌
‌‌
‌‌
‌- نیمه‌ی تاریک :‌
‌″ ای محال‌اندیش و خوش‌باور مرا همزاد ! ای روشن !‌
‌آتش از یاوه‌امیدت بر تل خاکستر خاموش و سرد یاس‌هایی راستین مفکن !‌‌
‌در سکوت این مشبک شب که هر ثانیه‌اش سالی‌ست
نیز می‌پرسم ز خود چون تو
که تواند بود آیا هیچ کآید تک سواری از طلایِه‌یْ لشکر خورشید
‌ ‌ ‌ ‌ سوی این بیغوله‌ی تاریک ؟‌
_ رایت امید در دستتش ،
‌ ‌ ‌ ‌ همان تک پرتو باریک _
‌*‌
های ...‌
‌ ‌ ‌ ‌ اما ...
آوَخ و افسوس .

من ندیده‌ستم که روشن پرتویی هرگز گذر دارد ازین آفاقِ خاموشی
و نمی‌پندارم از  این شب برآید هیچ‌گه وهمی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌_ اگرچه بی‌فروغ و سرد _‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ازآن قندیل تابانی که می‌گویند در هفتم فلک جاری‌ست .‌
آنچه می‌بینم شب است و شب .
آنچه می‌بینم شب است و این تویی تنها شعاع نور در این تیرگی ؛ که‌ت پای در بند است .
آنچه می‌بینم شب است و خنده‌ی شیطان که خرسند است ...‌‌
ای محال‌اندیش و خوش‌باور مرا همزاد ! ای روشن !‌
آتش از یاوه‌امیدت بر تل خاکستر خاموش و سردِ یأس‌هایی راستین مفکن ! ″‌
‌--‌
خواهران ماه
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌_ آن تاریک و روشن نیمه‌های از ازل محبوس
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌در مشکوی شب‌هایی همه تشویش
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌کندر آن حتی تقلای چراغِ اختری خاموش پیدا نیست _‌
‌بی‌رمق از فوج یأس و آرزو آواز می‌خوانند .‌
۱۳۹۴/۳/۶
#عرفان_باقری
  • عرفان باقری

 ( ۱

‌مانند تمام این چند روز ، روی کاناپه نشسته‌­ام و تابلو را بر دیوار روبه­‌رو نگاه می‌­کنم : مربعی سفید با صفی از نقطه‌­های سیاه که سال­‌هاست به این دیوار آپارتمان آویخته است ؛ آپارتمانی که حالا تنها من ، تابلو ، کاناپه و فرشی از خاکستر و ته سیگار را احاطه کرده‌­است . اما بیشتر فضای تنگ آپارتمان را سفیدی گسترده‌­ی مربع کوچک و نقاط سیاه متراکم کم­‌تعداد تسخیر کرده‌­اند .‌‌

‌‌

‌‌به تابلو خیره شده­‌ام و به همسرم فکر می­‌کنم که سالیان دراز زیر سایه­‌ی سفیدیِ گسترده و نقاطِ سیاهِ سردرگمِ این تابلو ، که از آن نفرت داشت ، زندگی کرده بود .‌‌

‌‌‌

‌ ( ۲ 

‌هفته­‌ی پیش ، همراه با آشنایان کمی که داشتیم ، همسرم را به خاک سپردیم . یاد دارم آخرین باری که از آپارتمان خارج می­‌شد پیش از درگاه ایستاد و با درنگی طولانی به تابلو نگاه کرد . گفت : " این نقاط گویی از آغاز همراه ما بوده‌­اند . این سفیدی خالص شاهد حرف‌­ها و نگاه­‌های ما در باران بوده و می‌­داند ما هیچ­‌گاه باران را با شوقِ ادراکِ طراوت تماشا نکرده­‌ایم . هر قطره­‌ی باران که بر پنجره­‌ی اتاق­‌ها می‌­ماسید ، حزن و سکوت را به خانه‌­ی کوچک ما تزریق می­‌کرد . ما صبور بودیم و عشق را در تزاید سکوت و تلاش در گریز از نقاط سیاه و صفحه‌­ی سفید پاس داشتیم ؛ اما حالا دیگر باید از این آپارتمان به جایی دور سفر کرد . به جایی چنان دور که این سفیدی مطلق و سیاهی­‌های متراکم نتوانند ما را دنبال کنند . به جایی چنان دور که بتوانیم باران را با شوق ادراک طراوت تلفظ کنیم . "‌

‌اگر "او" بود ، در آن روزها که باران بر پنجره­‌ی اتاق­‌ها می­‌ماسید ، به همسرم می­‌گفت : " این قطره­‌های خیس و این هراس دائمی ، این نقاط سیاه ، این سفیدی گسرده همگی بیهوده و اضافه هستند ... "‌

‌‌

‌‌  ( ۳ 

‌"او" به سالیان دور مربوط بود . اویی که لاغر بود و ژنده‌­پوش . اویی که عطر تنش آمیزه­‌ای از بوی ادکلن­‌های گران و سیگارهای ارزان بود . اویی که غالبا ساکت بود و در خلاء میان واژه­‌ها نفس می‌­کشید .‌

او را هر روز در کافه‌­ای که به رنگ عصرهای زمستان بود می­‌دیدم . نخستین بار همراه با پیرمردی نقاش بر میزی نشسته بود و هر دوی آنها به سطح خاکستری دیوار کافه خیره بودند .

او گفت : " همیشه نقاشی را دوست داشته­‌ام ؛ اما رنگ­‌هایی که می‌­خواستم دستم را پس زده­‌اند ."‌

‌پیرمرد نقاش گفت : " تو با کلمات نفس می­کشی ؛ کلمات را تصویر کن."‌

او ،که همچنان به نقطه‌­ای از سطح خاکستری دیوار کافه خیره شده بود ، گفت : ″قلمو کلمه را تصویر می­کند و قلم تصویر را کلمه . ایمان تو به اولی و ایمان من به دومی بیهوده و اضافی است ... "‌‌

‌‌

‌از نگاه او همه چیز اضافی بود . حتی همین افاضات مبتنی بر اضافی بودن اضافات !‌

‌شعرهایی که می­‌نوشت را در پاکت می­‌گذاشت و به آدرس‌­هایی خیالی در شهرهایی دور پست می‌­کرد . می­‌گفت : " تمام واژگانِ این شعرها اضافی هستند ..."‌

‌دختری را دوست می­‌داشت که زاده­‌ی رویا بود و خواهر کابوس . و تنها گاهی صدای دختر را در خواب می­‌شنید و وقتی بیدار می­‌شد سراسیمه می­گفت : "تمام این احساس‌ها ، این تپش­‌های مضاعف درون سینه ، این نفس‌­نفس‌­های نامنظم بیهوده هستند . این خواب­ها ، این صدا ، این صدا ، این صداها اضافه­‌اند ..."‌‌‌‌‌

‌‌‌

‌آخرین بار او را در همان کافه که از جنس خاکستر و عصرهای زمستان بود دیدم . آن روز ، در تمام مدتی که پیرمرد نقاش سعی می­‌کرد با دود سیگار ماسیده لای انگشت‌­هایش طرحی در تار و پود هوا بکشد ، او به تابلویی که در دست داشت خیره بود .‌

پیر مرد نقاش که با ظرافت مشغول طرحش بود پرسید " چه چیز را نگاه می­‌کنی ؟ "‌‌

‌او گفت : " مربعی از سفیدی گسترده و سیاهی­‌های متراکم″‌‌

‌‌پیرمرد نقاش که گویی طرحش را نیمه­‌کاره رها کرده بود  گفت : " هنوز رنگ­‌هایی که می­‌خواهی دستت را پس می‌­زنند "‌

‌او گفت :"همه‌­ی رنگ‌ها ، به جز همین سفیدی مطلق و سیاهی­‌های موهوم ، عبث و اضافه­‌اند "‌

پیرمرد نقاش سیگار جدیدی گیراند و طرح دیگری را از سر گرفت ؛ گفت : " خب با این سیاهی‌­ها و سفیدی­‌ها چه چیز را کشیده‌­ای ؟ "‌

‌او طبق معمول با مکث جواب داد : " هیچ ؛ کلام تصویری و تصویر کلامی . اما این­ها نیز هر دو چیزهایی بیهوده و اضافه­‌اند ..."‌

‌هر دو ساکت شدند .‌‌


هنگام خروج تابلو را روی میز من گذاشت . تابلویی که سفیدی بی­‌وصفش و سیاهی­‌های بر صف شده­‌اش سالیان دراز همسرم را می‌آزرد . و او در تمام این سالیان به نجوا می­گفت :"فقط ما می­‌دانیم که سفیدی این تابلو دیوارهای این آپارتمان را تسخیر کرده و نقطه­‌های سیاه آن بر الفاظ ما پرده‌­ی سکوت کشیده است . باید از این آپارتمان ، از این مربع آویخته بر دیوار به جایی دور سفر کرد . "‌‌

‌و حالا یک هفته بعد از خاکسپاری او ، من به تابلو نگاه می­‌کنم و متنظر صدای قدم­‌های غریبه‌­ای هستم که سه روز پیش این آپارتمان را خرید .‌

( ۴ 

در را که باز کردم غریبه به گرمی سلام کرد و داخل شد . نگاهی به آپارتمان کرد و گفت : " بسیار خب . آپارتمان کوچک و دنجی­‌ست . شنیده­‌ام که می‌­خواهید با پول فروش این آپارتمان راهی سفری دور شوید″ .‌

‌نگاهم را به سوی تابلو بردم و گفتم :" سفری چنان دور که این سفیدی گسترده و این سیاهی‌­های متراکم نتوانند تعقیبم کنند . همسرم همیشه کلید رهایی از حزنی که از این مربع به زندگی­مان می­‌تابید را همین می­‌دانست . او را هفته‌­ی پیش به خاک سپردیم . "‌‌

‌غریبه به سوی تابلو رفت . من سیگاری آتش زدم و روی کاناپه نشستم .‌

غریبه با غروری کاشفانه گفت : " چه جالب ! بِرِیل است !! "‌



 ( ۵ 

‌‌‌

‌سراسیمه از جا بلند شدم و کنار غریبه ، درست روبه‌­روی تابلو ایستادم .

گفت : " جالب است ! خط بریل بر سطح ! که نه با لمس دست ادراک میشود ، نه با چشم و سواد معمولی می‌­توان خواند ! "

به یاد حرف او به پیرمرد نقاش افتادم که گفت :" این تابلو کلامی تصویری و تصویری کلامی‌­ست".‌

به نظرم آمد که غریبه می‌­تواند معنی نقاط را بخواند . با اضطراب تمام این سالیان که برایم زنده شده بود ، گفتم :‌‌

‌" این نقاط سیاه متراکم بر این سفیدی مطلقِ گسترده تمام عمرْ همسرم را می‌­آزرد . من و همسرم در تمام این سال­‌ها حزن و یأس را در این مربع خلاصه می‌­دیدیم که فضای تنگ آپارتمان ما را فتح کرده بود و نمی‌­گذاشت در عصرهای بارانی ما طراوت قطرات ماسیده بر پنجره‌­ها را درک کنیم.‌‌‌

‌چه نوشته ؟ می­‌توانید بخوانید ؟! خواهش می­‌کنم بخوانید ... خواهش می­‌کنم به من بگویید چه حرفی پشت این نقاط است که ما سال­‌ها ، صبورانه ، رنج حضورش را به گرده کشیدیم . "‌‌‌‌

‌غریبه ، با چشمانی همچنان دوخته شده به تابلو، خیلی آرام گفت : ″نوشته است ′ هستی ناخالصی دردناکی­‌ست که در خلوص خلاء رخنه کرده است ...′ ″‌‌

‌نقاط برایم زنده شدند .‌

‌صدای "او" ، نقاش پیر ، همسرم و غریبه در سرم می‌­پیچید ؛ همه همین جمله را تکرار می­‌کردند .‌

سکوت ما طولانی شد .‌

‌( ۶ 

در سکوت طویل ، من و غریبه به تابلو و گاهی به یکدیگر نگاه می­‌کردیم .‌

‌‌

‌‌

‌ ( ۷ 

‌کلید را به غریبه دادم . پاکت سیگارم را به دست گرفتم و به ترک آپارتمان قدم برداشتم .‌

غریبه گفت : " جناب ! وسایل را نمی‌­برید ؟! ″‌

مانند همسرم در آخرین باری که آپارتمان را ترک می‌کرد ، بر درگاه ایستادم و با صدایی آرام اما پرتشویش گفتم :‌

″ تمام این سفیدی گسترده و سیاهی­‌های متراکم اضافه و بیهوده هستند .‌

وسایل بماند .‌

باید به جایی دور سفر کرد . "‌

عرفان باقری‌

ویرایش آخر : ۲۷ / ۱ / ۹۵

کافه مارکوف

  • عرفان باقری
۲۵
فروردين
تاریک‌واژ بودنِ بی‌وصف شعر آن‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌فرهادواره‌ای که به رگ‌هاش تیشه زد‌
واگویه و شعار ،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌بیهوده و عبث ،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ پوچ‌ و گزافه نیست .
این خود چگاله‌ی اندوه قرن‌هاست‌
‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ که می‌نویسمش .
این خود رسالتی‌ست که من احساس می‌کنم .
این خود رسالتی‌ست
که‌ش شانه می‌کشم به قدم‌های سست خویش
، با گام‌های خسته و پایِ پرآبله ،
تا پُر کنم به تیرگیِ زهرِ واژگان
سوراخ‌های روشنِ رختِ عزای شب
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ، این جامه‌ی پریش ،
آن نورْمُرده لکّه‌های ستاره را .
این خود رسالتی‌ست که با جنبش قلم
بر شانه‌های خود کشم و شانه می‌کشم
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ، شانیدنی به زهر سیاه واژگان ،
آویخته به چهره‌ی مهتاب‌گونه‌ای
شب را را که زلف در هم معشوقه‌ی خداست .
این خود رسالتی‌ست
که‌ش شانه می‌کشم به قدم‌های سست خویش
، با گام‌های خسته و پایِ پرآبله ،
بر کوه بیستون ؛
اینگونه به رسالتی از شاعرانگی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌مبعوث می‌شود
فرهادواره‌ای که به رگ‌هاش تیشه زد .
۹۵/۱/۲۴
#عرفان_باقری
  • عرفان باقری