یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

یادداشت‌های یک مازوخیست

نوشته‌های عرفان باقری

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

 

بر همه گستره ‏ی

ساحلی مرگ اندود

پنجه انداخته بود

همه‏‏ ی شب صفی از یأس و ملال

شب به شب‌گیر رسید‏ه ست و کنون

پرتو کوچکی از نور بشارت دهد از صبح زلال .

 

 

در شب غیبت ماه و شب حزن آلوده

صف تاریکی شب را نگرد

مرد بر اسکله ‏ی فرسوده

وز رخ پرچم صبح

به دلش شعله‏ ی سردی ز امیدست به پا

لیک پوشد نگهش را ز همان خرده شرر های امید

که دگر چشم ندارد که سحر فتح کند قلعه ‏ی ظلمانی شب

که دگر باره سپیده بزند مرهم نور

بر سر زخم پریشانی شب .

 

- " آفتابی هرگز

نور بر پرده‏ ی ظلمت نتواند فکند

هیچ هنگام سحر

دژ مستحکم شب را نتواند شکند

که در اینجا، اکنون

(و به هر نقطه ‏ی دیگر به جهان ، پندارم)

آسمانی ز ستاره به دلش محبوس است ."

 

لختی اندیشد و باز

زیر لب مرد به آوای حزین می‏نالد:

 

- "دانم این نور

نیست پایان شب تار .

بلکه میرنده فروغیست؛ نه بیش .

 

پیش تر هم خبر از صبح رسید‏ست بدین ساحل نفرت زده ‏ی دور و صبور

گاه با بانگ دروغین خروس

گاه با شعله ای از پرتو نور

لیک چیره شده شب بر همه هستی به دگرباره پس از چندی و بس .

 

پس بدین مشعل خاموش سحر

دل نباید بستن

زانکه این نیز دروغیست ؛ نه بیش."

 

چه کند او که درین ورطه پر هول و هراس جدل یأس و امید

به سرش واهمه‌ی مرگ و زوال

به دلش زمزمه‌ی صبح سپید.

 

در همه گوش و کنار شب کور

موج بر سلسله ساحل سنگی همه شب را به سماجت کوبد

و به هر موج چنینش پیداست

که دواند دریا

به کران لشکری از خوف و رجا.

 

پاسی از صبح گذشته ست ولی

نوری اندر دل شب پیدا نیست

مرد خاموش، فرو بسته نگاه

به دلش هیچ امید و به سرش سودا نیست.

 

چه کند او که دگر هیچ گمانش نرود

که بتابد رخ پر شوکت خورشید بر این پرده شوم.

 

 

چه کند او که چو دریا

به دلش زمزمه صبح سپیدست ولی

هیچ جز آینه­رنگی نتواند دیگر.

 

خیره در جنبش دریا، نومید

همه شب گوشه ساحل

کند این راز مکرر به زبان دریا را

"دانم این نیز دروغیست؛ نه بیش. "

 

 

15/08/1393
  • عرفان باقری
-تقدیم به استاد حافظ موسوى

 

چه زمستان تاریکی بود

آن شب که در جستجوی خویش

چنان سراسیمه به کوچه رفتم

که فراموش کردم

واپسین برگ­های پاییزی باغ را بدرود گویم.

 

کوچه را در لباسی سفید از برف عزادار یافتم

و چنان تنگ که مرگ را کفایت نمی کرد .

 

در انتهای کوچه سه بار خودم را صدا کردم .

 

پیرزنی با قامتی خمیده و آینه ای در دست

در ابتدای کوچه هویدا شد ؛

که در آینه اش هیچ جز انعکاس شب نبود .

 

کوچه چنان

که گویی شب با رقص باد

سمفونی سکوت می نواخت .

 

سپس سه بار

 صدای شلیک گلوله پرده های سکوت را درید .

و برگ های پاییزی جامانده در باغ

از درختانی که جان را به سرما می سپردند

بر زمین افتاد .

 

 

پیرزن با صدای هر گلوله

گامی به سویم برداشت

و در آینه اش خود را پیر یافتم .

 

شهریور 93

 

  • عرفان باقری